خلوتی با سعدی
بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامی
باب چهارم در تواضع
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شنیدم که وقتی سحرگاه عیدز گرمابه آمد برون بایزید
۲
یکی تشت خاکسترش بیخبرفرو ریختند از سرایی به سر
۳
همیگفت شولیده دستار و مویکف دست شکرانه مالان به روی
۴
که ای نفس من در خور آتشمبه خاکستری روی در هم کشم؟
صفحهٔ ۱ از ۵