خلوتی با سعدی
بخش ۸ - حکایت
باب هشتم در شکر بر عافیت
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی را عسس دست بر بسته بودهمه شب پریشان و دلخسته بود
۲
به گوش آمدش در شب تیره رنگکه شخصی همی نالد از دست تنگ
۳
شنید این سخن دزد مغلول و گفتز بیچارگی چند نالی؟ بخفت
۴
برو شکر یزدان کن ای تنگدستکه دستت عسس تنگ بر هم نبست
صفحهٔ ۱ از ۲