خلوتی با سعدی
غزل شمارهٔ ۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدمخیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
۲
خرقهپوشان صوامع را دوتایی چاک شدچون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم
۳
عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتادبس که سنگ تجربت بر طاق مینایی زدم
۴
پایمردم عقل بود آنگه که عشقم دست دادپشت دستی بر دهان عقل سودایی زدم
صفحهٔ ۱ از ۳