خلوتی با سهراب سپهری
پرچین راز
آوار آفتاب
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیراهه ها رفتی، برده گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر !
۲
در باغ نا تمام تو ، ای کودک ! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمینه هولی می درخشید.
۳
در دامنه لالایی ، به چشمه وحشت می رفتی ، بازوانت دو ساحل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود.
۴
فریب را خندیده ای ، نه لبخند را، نا شناسی را زیسته ای ، نه زیست را.
صفحهٔ ۱ از ۵