خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۱۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پاس گر می داشتم شب های تار خویش راصید می کردم دل معنی شکار خویش را
۲
از خیال موی او کردم قلم و آنگه [به چشم]نقش بربستم به خون دل نگار خویش را
۳
مشرق خورشید می، شد چون دهان شیشه اممغرب مینا نکردم جز کنار خویش را
۴
در خیالش رفتم از خود خاطرم شد بی رقیبمی کشم دزدیده از خود انتظار خویش را
صفحهٔ ۱ از ۳