خلوتی با سعیدا
شمارهٔ ۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتگوی حشر راحت از دل دیوانه ریختچشم ما خواب گرانی داشت این افسانه ریخت
۲
خون بلبل را به جوش آورد گل را رنگ داددر چمن هر قطره صهبایی که از پیمانه ریخت
۳
عشق دل ها را فشرد و چشم ها را آب دادگرچه از خم برد ساقی باده در پیمانه ریخت
۴
سیل، راه خانهٔ ما را نخواهد یافت حیفپیشتر از او در و دیوار این ویرانه ریخت
صفحهٔ ۱ از ۲