خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۳۹
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز در ملک جهان عدل برافراخت علمفلک افشاند ز دامان زمین گرد ستم
۲
آفتاب طرب از اوج امل کرد طلوعظلمت شام غم از صبح سعادت زده دم
۳
وقت آن شد که امل خنده زند بر حرمانانتقامی کشد ایام بشادی از غم
۴
کار عالم که نظام و نسق فطرت داشتشده بود از ستم ظلم حوادث در هم
صفحهٔ ۱ از ۹