خلوتی با فضولی
شمارهٔ ۴۰
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
منم به بادیهٔ نیستی نهاده قدمبه حرف قید ز کلک فنا کشیده رقم
۲
حکیم عقل ز درک تشخصم عاجزدبیر درک در اثبات هستیام ملزم
۳
جهات سته ندارد حد احاطه منبه جزؤ لا یتجز است جوهرم توأم
۴
در آرزوی سر زلف مهوشان عمریستمن شکسته به جسم ضعیف و قامت خم
صفحهٔ ۱ از ۱۳