شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۸

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بس کز جگرم خون دگرگونه چکیده استتا دست به کام دل خویشم برسیده است
۲
و امروز پشیمانی و درد است دلم رادر عمر خود از هرچه بگفته است و شنیده است
۳
پایی که بسی پویه بی‌فایده کردیدیر است که در دامن اندوه کشیده است
۴
دستی که به هر دامن حاجب زدمی مناز دست خود امروز همه جامه دریده است
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth