خلوتی با آذر بیگدلی
شمارهٔ ۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رازی که از یاران نهان، با یار گفتم بارها؛زین پس نشاید گفتنم، کور است جز من یارها!
۲
من وصل یارم آرزو، او را بسوی غیر رو؛نه من گنه دارم نه او، کار دل است این کارها!
۳
زلفت بتاب و برده تاب، از جان روز آشفتگانچشمت بخواب و برده خواب از چشم این بیدارها
۴
دانی ز بخت واژگون، احوال ما چون است چونچون نامهها آری برون، از رخنهٔ دیوارها!
صفحهٔ ۱ از ۱