خلوتی با عطار
حکایت عمر که میخواست خلافت را بفروشد
درتعصب گوید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون عمر پیش اویس آمد به جوشگفت افکندم خلافت در فروش
۲
این خلافت گر خریداری بودمیفروشم گر به دیناری بود
۳
چون اویس این حرف بشنید از عمرگفت تو بگذار و فارغ در گذر
۴
تو بیفکن، هرک راباید، ز راهباز برگیرد شود در پیشگاه
صفحهٔ ۱ از ۳