خلوتی با عطار
حکایت چوب خوردن بلال
درتعصب گوید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خورد بر یک جایگه روزی بلالبر تن باریک صد چوب و دوال
۲
خون روان شد زو ز چوب بیعددهم چنان میگفت احد میگفت احد
۳
گر شود در پای خاری ناگهتحب و بغض کس نماند در رهت
۴
آنک او در دست خاری مبتلاستزو تصرف در چنان قومی خطاست
صفحهٔ ۱ از ۲