خلوتی با عطار
حکایت گفتن مرتضی اسرار خویش را با چاه و پر خون شدن چاه
درتعصب گوید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مصطفا جایی فرود آمد به راهگفت آب آرند لشگر را ز چاه
۲
رفت مردی بازآمد پر شتابگفت پر خونست چاه و نیست آب
۳
گفت پنداری ز درد کار خویشمرتضی در چاه گفت اسرار خویش
۴
چاه چون بشنید آن تابش نبودلاجرم چون تو شدی آبش نبود
صفحهٔ ۱ از ۵