خلوتی با عطار
حکایت سلیمان و نگین انگشتری او
داستان کبک
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هیچ گوهر را نبود آن سروریکآن سلیمان داشت در انگشتری
۲
زآن نگینش بود چندان نام و بانگو آن نگین خود بود سنگی نیمدانگ
۳
چون سلیمان کرد آن گوهر نگینزیر حکمش شد همه روی زمین
۴
چون سلیمان مُلک خود چندان بدیدجملهٔ آفاق در فرمان بدید
صفحهٔ ۱ از ۴