خلوتی با عطار
حکایت باز
حکایت باز
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز پیش جمع آمد سرفرازکرد از سِّرِ معالی پرده باز
۲
سینه میکرد از سپهداری خویشلاف میزد از کلهداری خویش
۳
گفت: من از شوق دست شهریارچشم بربستم ز خلقِ روزگار
۴
چشم از آن بگرفتهام زیر کلاهتا رسد پایم به دست پادشاه
صفحهٔ ۱ از ۶