شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت پادشاهی که سیب بر سر غلام خود می‌گذاشت و آن را نشانه می‌گرفت

حکایت باز

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
پادشاهی بود بس عالی‌گهرگشت عاشق بر غلامِ سیم‌بر
۲
شد چنان عاشق که بی‌آن بت دمینه نشستی و نه آسودی دمی
۳
از غلامانش به رتبت بیش داشتدائماً در پیش چشم خویش داشت
۴
شاه چون در قصر تیر انداختیآن غلام از بیم او بگداختی
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth