شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت مردی که پس از مرگ حقه‌ای زر او بازمانده بود

حکایت کوف

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
حقه‌ای زر داشت مردی بی‌خبرچون بمرد و زو بماند آن حقه زر
۲
بعد سالی دید فرزندش به خوابصورتش چون موش و دو چشمش پر آب
۳
پس در آن موضع که زر بنهاده بودموشی اندر گرد آن می‌گشت زود
۴
گفت فرزندش کزو کردم سؤال«کز چه این جا آمدی؟ بر گوی حال»
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth