خلوتی با عطار
حکایت صوفی و انگبین فروش
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صوفیی میرفت در بغداد زوددر میان راه آوازی شنود
۲
کان یکی گفت انگبین دارم بسیمیفروشم سخت ارزان، کو کسی
۳
شیخ صوفی گفت ای مرد صبورمیدهی هیچی به هیچی، گفت دور
۴
تو مگر دیوانهای ای بوالهوسکس به هیچی کی دهد چیزی به کس
صفحهٔ ۱ از ۲