خلوتی با عطار
گفتگوی سالک ژندهپوش با پادشاه
عذر آوردن مرغان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ژندهای پوشید، میشد پیر راهناگهان او رابدید آن پادشاه
۲
گفت من به یا تو، هان ای ژنده پوشپیر گفت ای بیخبر، تن زن خموش
۳
گرچه ما را خود ستودن راه نیستکانک او خود را ستود آگاه نیست
۴
لیک چون شد واجبم، چون من یکیبه ز چون تو صد هزاران، بیشکی
صفحهٔ ۱ از ۶