خلوتی با نشاط اصفهانی
شمارهٔ ۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دوست میگفتم ترا زاول نه آن میبینمتدشمن دل بودی اینک خصم جان میبینمت
۲
نه همین در کاخ دل با چشم جان میبینمتدر جهان با چشم صورت بین عیان میبینمت
۳
تو کجا و مهر و کین من، من از سودای عشقگه به خود نامهربان گه مهربان میبینمت
۴
تا به پیری ای جوان باری ببینی آفتیکآفت دین و دل پیر و جوان میبینمت
صفحهٔ ۱ از ۲