شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت تاجری که از فروختن کنیز خود پشیمان شد

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تاجری مالی و مِلکی چند داشتیک کنیزک با لبی چون قند داشت
۲
ناگهش بفروخت‌، تا آواره شدبس پشیمان گشت و بس بیچاره شد
۳
رفت پیش‌ِ خواجهٔ او بی‌قرارمی‌خریدش باز افزون از هزار
۴
ز آرزوی او جگر می‌سوختشخواجهٔ او باز می‌نفروختش
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth