شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت خسروی که سگ تازی خود را رها کرد

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
خسروی می‌رفت در دشت شکارگفت ای سگبان سگ تازی بیار
۲
بود خسرو را سگی آموختهجلدش از اکسون و اطلس دوخته
۳
از گهر طوقی مرصع ساختهفخر را در گردنش انداخته
۴
از زرش خلخال و دست ابرنجنشرشته ابریشمین در گردنش
صفحهٔ ۱ از ۶
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth