شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواست

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گفت شیخ مهنه را آن پیرزندلخوشی را هین دعایی ده به من
۲
می‌کشیدم بی‌مرادی پیش ازینمی‌نیارم تاب اکنون بیش ازین
۳
گر دعای خوش دلی آموزیمبی‌شک آن وردی بود هر روزیم
۴
شیخ گفتش مدتی شد روزگارتا گرفتم من پس زانو حصار
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth