شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت دیوانه‌ای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ می‌زنند

عذر آوردن مرغان

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بود آن دیوانه خون از دل چکانزانک سنگ انداختندش کودکان
۲
رفت آخر تا به کنج گلخنیبود اندر کنج گلخن روزنی
۳
شد از آن روزن تگرگی آشکاربر سردیوانه آمد در نثار
۴
چون تگرگ از سنگ می‌نشناخت بازکرد بیهوده زبان خود دراز
صفحهٔ ۱ از ۴
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth