خلوتی با عطار
حکایت شبلی که گاه مردن زنار بسته بود
بیان وادی طلب
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
وقت مردن بود شبلی بیقرارچشم پوشیده دلی پرانتظار
۲
در میان زنارِ حیرت بسته بودبر سر خاکستری بنشسته بود
۳
گه گرفتی اشک در خاکستر اوگاه خاکستر بکردی بر سر او
۴
سایلی گفتش چنین وقتی که هستدیدهای کس را که او زنار بست؟
صفحهٔ ۱ از ۴