شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

حکایت پیرزنی که کاغذ زری به بوعلی داد

بیان وادی توحید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
رفت پیش بوعلی آن پیر زنکاغذی زر برد کین بستان ز من
۲
شیخ گفتش عهد دارم من که نیزجز ز حق نستانم از کس هیچ‌چیز
۳
پیرزن در حال گفت ای بوعلیاز کجا آوردی آخر احولی
۴
تو درین ره مرد عقد و حل نه‌ایچند بینی غیر اگر احول نه‌ای
صفحهٔ ۱ از ۹
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth