خلوتی با مجد همگر
شمارهٔ ۱۴
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نهادم از بن هر موی برکشد فریادز دوستان که ز منشان همی نیاید یاد
۲
خروش برکشم از دل چو کبک در دم بازبنالم از همه رگها چو چنگ در ره باد
۳
اگر زمانه چنین بدنهاد شد با منکجا شدند مرا دوستان نیک نهاد
۴
بلی نهادِ زمانه چو بد شود ز قضازمانه رنگ شود هر که از زمانه بزاد
صفحهٔ ۱ از ۸