شعر را زندگی کن
خلوتی با عطار

نومریدی که پیر خود را به خواب دید

بیان وادی حیرت

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نو مریدی بود دل چون آفتابدید پیر خویش را یک شب به خواب
۲
گفت از حیرت دلم در خون نشستکار تو برگوی کانجا چون نشست
۳
در فراقت شمع دل افروختمتا تو رفتی من ز حیرت سوختم
۴
من ز حیرت گشتم اینجا رازجویکار تو چونست آنجا، بازگوی
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth