خلوتی با عطار
گفتار عاشقی که از بیم قیامت میگریست
بیان وادی فقر
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عاشقی روزی مگر خون میگریستزو کسی پرسید کین گریه زچیست
۲
گفت میگویند فردا کردگارچون کند تشریف رویت آشکار
۳
چل هزاران سال بدهد بردوامخاصگان قرب خود را بار عام
۴
یک زمان زانجا به خود آیند بازدر نیاز افتند، خو کرده به ناز
صفحهٔ ۱ از ۶