خلوتی با عطار
گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد
بیان وادی فقر
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صوفیی میرفت چون بیحاصلیزد قفای محکمش سنگین دلی
۲
با دلی پُرخون، سر از پس کرد اوگفت آنک از تو قفایی خورد کو
۳
قرب سی سالست تا او ، مُرد و رفتعالم هستی، به پایان بُرد و، رفت
۴
مرد گفتش ای همه دعوی نه کارمُرده، کی گوید سخن، شرمی بدار
صفحهٔ ۱ از ۴