خلوتی با عطار
حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او میآورد
فیوصف حاله
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بوسعید مِهنه در حمّام بودقایِمش افتادهمردی خام بود
۲
شوخِ شیخ آورد تا بازوی اوجمع کرد آن جمله پیش روی او
۳
شیخ را گفتا بگو ای پاکجانتا جوانمردی چه باشد در جهان؟
۴
شیخ گفتا شوخ پنهان کردنستپیش چشم خلق، ناآوردنست
صفحهٔ ۱ از ۳