خلوتی با مشتاق اصفهانی
شمارهٔ ۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کنم دایم ز غیرت پاسبانی پاسبانش راکه نگذارم اگر خواهد ببوسد آستانش را
۲
جدا ز آن شاخ گل گردد دلم هر لحظه بر شاخیچو نو پرواز مرغی کو کند گم آشیانش را
۳
نگیرد مرغ دل جا جز بر آن سروسهی ور نهبه خاک از سرکشی افکند صد بار آشیانش را
۴
دو جوی خون که عاشق از دو چشم خونفشان داردنظر کن گر نمیبینی عیان زخم نهانش را
صفحهٔ ۱ از ۴