خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز پاس آشنایی، بهره نبود خلق عالم رانمک خوردن، چو زخم از هم جدا سازد دو همدم را
۲
به گرمیهای ظاهر، چشم دلسوزی مدار از کسبرای اهل ماتم، دل نسوزد شمع ماتم را
۳
نباشد نقص دولت، یاری افتادگان کردنبدوش خود کشد خورشید تابان، بار شبنم را
۴
بآن رغبت که خون هم خورند این ناکسان دایمچه بودی گر دو روزی نیز خوردندی غم هم را؟
صفحهٔ ۱ از ۳