خلوتی با واعظ قزوینی
شمارهٔ ۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نبسته جز بدی من، کمر بکینه مراز سنگ گوهر خود، نالد آبگینه مرا
۲
شکستگی است، ز بس سرنوشت کشتی منبجز شکسته خطی نیست در سفینه مرا
۳
ز درد اینکه جدا گشته ام ز شمشادشالف الف شده چون شانه لوح سینه مرا
۴
ز تنگدستی از آن دست برنمیدارمکه پادشاهی فقر است ازین خزینه مرا
صفحهٔ ۱ از ۲