خلوتی با سنایی
قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در شکایت روزگار و بیوفایی مردم
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفازین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا
۲
شد راستی خیانت و شد زیرکی سفهشد دوستی عداوت و شد مردمی جفا
۳
گشتهست باژگونه همه رسمهای خلقزین عالم نبهره و گردون بیوفا
۴
هر عاقلی به زاویهای مانده ممتحنهر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا
صفحهٔ ۱ از ۱۲