شعر را زندگی کن
خلوتی با افسر کرمانی

شمارهٔ ۱۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در آن گلشن، که آرند از قفس بیرون هزارش را،به منقار آورد چون برگ گل هر نیش خارش را
۲
نمی‌دانم چه گلزار است این خرم فضا، یا ربکه گوش باغبان نشنیده آواز هزارش را
۳
من آن مرغم که شد آبشخورش در آن گلستانی،که خون بلبلان چون جوی آب است آبشارش را
۴
فزاید تیرگی در چشم عاشق شعله آن مه،مگر شمع رخی روشن کند شبهای تارش را
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth