خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر قتل من خسته، اگر بسته میان راتا باز کند زنده، گشوده است دهان را
۲
سر خط امان داد به ما طلعت تو دوش،و امروز گرفت از کف ما خطّ امان را
۳
ترسم که چو چنگیز کند چشم تو با خلقای ترک بگیر از کف او تیر و کمان را
۴
تا بوسی از آن لب بدهد بلکه اجازت،ای مغ بچه از ما تو بگو پیر مغان را
صفحهٔ ۱ از ۲