خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای بی وفا که عمری سازیم با جفایتبا ما سری نداری بازیم سر به پایت
۲
بس خون که در دل افتاد از بوی باده توبس پای کو به گل ماند از حسن دست خایت
۳
غوغای عهد ضحاک یکباره خیزد از خلقبر دوش اگر ببینند آن طرّه دوتایت
۴
ما را و مدعی را در بزم عشق قربی استکو از شراب بی خود ما مست از لقایت
صفحهٔ ۱ از ۲