خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۵۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ابر نیسان به چمن بار دگر باران ریختگلبن از باد سحر، گل به سر یاران ریخت
۲
امشب ای بنده بنه خواب، که آن هندوی زلف،اشک یاقوت وش از دیده بیداران ریخت
۳
لب چون لعل تو شد غنچه سیراب از خون،بسکه خون جگر از چشم من گریان ریخت
۴
لبت آهسته به بوسی تف دل باز نشاندجرعه ای بود، که بر آتش ما پنهان ریخت
صفحهٔ ۱ از ۲