خلوتی با افسر کرمانی
شمارهٔ ۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای خوش آن دیده، که از اشک نگاری داردخوش تر آن دیده، که با روی تو کاری دارد
۲
هر نفس می شود آشفته ز بیداد نسیم،دل، که در چنبر زلف تو قراری دارد
۳
روی و موی تو بود روز و شب مشتاقانعالم عشق، عجب لیل و نهاری دارد
۴
غالب آن است که تسخیر کند هفت اقلیمهر غلامی که چنین شاه سواری دارد
صفحهٔ ۱ از ۳