خلوتی با سنایی
شمارهٔ ۲ - از من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
مسمطات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
المستغاث ای ساربان چون کار من آمد به جانتعجیل کم کن یک زمان در رفتن آن دلستان
۲
نور دل و شمع بیان ماه کش و سرو رواناز من جدا شد ناگهان بر من جهان شد چون قفس
۳
ای چون فلک با من به کین بی مهر و رحم و شرم و دینآزار من کمتر گزین آخر مکن با من چنین
۴
عالم به عیش اندر ببین تا مر ترا گردد یقینکاندر همه روی زمین مسکینتر از من نیست کس
صفحهٔ ۱ از ۳