خلوتی با سراج قمری
شمارهٔ ۱۴
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اشک طوفان سیل کو تا داد گریه دادمیرفتمی و گریه را، بنیاد نو بنهادمی
۲
چشم تنها نه، که تن با گونه ی خون کردمیپس چو پرویزن، زهر عضوی، رگی بگشادمی
۳
هم زآه آتشین، از سینه چون برزینمیهم زاشک دیده، رشک دجله ی بغدادمی
۴
بر فلک چون صبح، آه آتشین افشاندمیوز دو دیده چون شفق، در موج خون افتادمی
صفحهٔ ۱ از ۶