خلوتی با جیحون یزدی
شمارهٔ ۹ - و له
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم از گردون کنم اسب و ز ماهِ نو رکابتا ببوسم آستان خسرو مالک رقاب
۲
باز گفتم نیست گردون را به سوی شاه راهماه نو را نیز نی با تیغ شه در جسم تاب
۳
گفتم از خورشید سازم چتر و از کیوان خدمتا بدین حشمت ز کاخ شاه گردم فیض باب
۴
باز گفتم رای شه خورشید را سازد خجلبلکه کیوانش قفا خواریست از بوّاب باب
صفحهٔ ۱ از ۱۱