خلوتی با وحشی بافقی
بخش ۱۱ - حکایت
فرهاد و شیرین
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به مجنون گفت روزی عیبجوییکه پیدا کن به از لیلی نکویی
۲
که لیلی گرچه در چشم تو حوریستبه هر جزوی ز حسن او قصوریست
۳
ز حرف عیبجو مجنون برآشفتدر آن آشفتگی خندان شد و گفت
۴
اگر در دیدهٔ مجنون نشینیبه غیر از خوبی لیلی نبینی
صفحهٔ ۱ از ۱۰