خلوتی با ابوالفضل بیهقی
بخش ۲۴ - آشفته شدن کار وزیر حسنک
باقیماندهٔ مجلد پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
و سلطان منشوری فرستاد بنام سپاهسالار غازی به ولایت بلخ و سمنگان، و کسان وی آنرا به بلخ بردند بزودی تا به نام وی خطبه کنند.
۲
و کارها پیش گرفتند و سخن، همه سخن غازی بود و خلوتها در حدیث لشکر با وی میرفت. و پدریان را نیک از آن درد میآمد و میژکیدند و آخر بیفگندندش، چنانکه بیارم پس از این. و سعید صرّاف، کدخدای غازی به آسمان شد و لِکُلٍّ قَومٍ یَومٌ. و الحق نه نازیبا بود در کار، امّا یک چیز خطا کرد که او را بفریفتند تا بر خداوندش مُشرِف باشد و فریفته شد به خلعتی و ساخت زر که یافت؛ این مُشرِفی بکرد و خداوندش در دلو شد و او نیز. و چاکرپیشه را پیرایهٔ بزرگتر راستی است.
۳
و از پس برافتادن سپاهسالار غازی، سعید در آسیای روزگار بگشت و خاست و افتاد و بر شغل بود و نبود تا بعد العزّ و الرّفعة صار حارس الدّجلة. اکنون در سنه خمسین به مولتان است در خدمت خواجه عمید عبدالرّزّاق که چند سال است که ندیمی او میکند؛ بیغوله و دم قناعتی گرفته. و شمایان را ازین اخبار تفصیلی دارم سخت روشن، چنانکه آوردهآید، إن شاء اللّه تعالی.
۴
و کار وزیر حسنک آشفته گشت که به روزگار جوانی ناکردنیها کردهبود و زبان نگاه ناداشته و این سلطان بزرگ محتشم را خیرخیر بیازرده. و شاعر نیکو میگوید؛ شعر:
صفحهٔ ۱ از ۲