خلوتی با ابوالفضل بیهقی
بخش ۲۵ - نصیحت بونصر به امیر
باقیماندهٔ مجلد پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
و بهرام نقیب را نامزد کرد بوسهل زوزنی با مثال توقیعی و سوی جنکی فرستاد به در کشمیر تا خواجه بزرگ، احمد حسن را، -رَضِيَ اللّهُ عنه- در وقت بگشاید و عزیزاً مکرّماً به بلخ فرستد که مهمّات ملک را بکارست و جنکی با وی بیاید تا حقّ وی را بگزاردهآید بر آنکه این خواجه را امید نیکو کرد و خدمت نمود و چون سلطان ماضی گذشته شد، او را از دشمنانش نگاه داشت. و بهرام را ازیرا بر ایشان فرستادهآمد که بوسهل به روزگار گذشته تنگحال بود و خدمت و تأدیب فرزندان خواجه کردهبود و از وی بسیار نیکوییها دیده؛ خواست که در این حال مکافاتی کند. و دشمنان خواجه چون از این حال خبر یافتند، نیک بترسیدند. و بیارم این قصّه که خواجه به بلخ به چه تاریخ و به چه جمله آمد و وزارت بدو دادهشد.
۲
و استادم خواجه بونصر مشکان سخت ترسان میبود و به دیوان رسالت نمینشست.
۳
و طاهر میبود به دیوان و کار بر وی میرفت. چون یک هفته بگذشت، سلطان مسعود -رَحِمَهُ اللّهُ- وی را بخواند و بنشاند و بسیار بنواخت و گفت: «چرا به دیوان رسالت نمینشینی؟» گفت: «زندگانی خداوند دراز باد، طاهر آنجاست و مردی است سخت کافی و بکارآمده و احوال و عادات خداوند نیک دانسته؛ و بنده پیر شدهاست و از کار بمانده و اگر رأی عالی بیند تا بنده به درگاه میآید و خدمتی میکند و به دعا مشغول میباشد.» گفت: «این چه حدیث است؟ من ترا شناسم و طاهر را نشناسم. به دیوان باید رفت که مهمّات ملک بسیار است و میباید که چون تو ده تن استی و نیست و جز ترا نداریم. کی راست آید که به دیوان ننشینی؟ اعتماد ما بر تو ده چندان است که پدر ما را بودهاست. به کار مشغول باید بود و همان نصیحتها که پدرم را کردهای، میباید کرد که همه شنودهآید که ما را روزگاری دراز است تا شفقت و نصیحت تو مقرّر است.» وی رسم خدمت به جای آورد و با اعزاز و اکرام تمام وی را به دیوان رسالت فرستاد و سخت عزیز شد و به خلوتها و تدبیرها خواندن گرفت. و بوسهل زوزنی کمان قصد و عصبیّت بزه کرد و هیچ بد گفتن به جایگاه نیفتاد؛ تا بدان جایگاه که گفت «از بونصر سیصد هزار دینار بتوان استد.» سلطان گفت: «بونصر را این زر بسیار نیست و از کجا استد؟ و اگر هستی، کفایت او ما را به از این مال.
۴
حدیث وی کوتاه باید کرد که همداستان نیستم که نیز حدیث او کنید.» و با بوالعلاء طبیب بگفت و از بوسهل شکایت کرد که «در باب بونصر چنین گفت و ما چنین جواب دادیم». و او با بونصر بگفت.
صفحهٔ ۱ از ۲