خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میکشد عشق تو سوی خود دل دیوانه راهست سوزی کو به شمعی میکشد پروانه را
۲
سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلمچون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را
۳
میل خالت دارم و اندیشهام از زلف توستمرغ زیرک خالی از دامی نداند دانه را
۴
شانه زلفت را به دندان میکند، بیهوده نیستتا چه دندان است با زلفت، تو گویی شانه را
صفحهٔ ۱ از ۳