خلوتی با ناصر بخارایی
۸- حکایت
مثنوی هدایتنامه
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی وقت من دلبری داشتمبه زیباجوانی سری داشتم
۲
جمالش به خوبی چو گل در چمنغبار رهش سرمهٔ چشم من
۳
دهانش مرا چشمهٔ نوش بودلبش را گهر حلقه در گوش بود
۴
صبا گشته از زلف او مشک بیزشب از روی او روز و مه در گریز
صفحهٔ ۱ از ۶