خلوتی با مجذوب تبریزی
شمارهٔ ۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خون افسرده شد آن دل که به قاتل نرسیدماند در خاک شکاری که به بسمل نرسید
۲
شکوه بیطاقت و یک ره من مسکین ز پیشنرسیدم که رقیبی ز مقابل نرسید
۳
کشت ما را که در او برق کند کار سهیلتا به سیلاب ندادیم به حاصل نرسید
۴
کشتی اهل جنون تخته تعلیم فناستتا به گرداب نیفتاد به ساحل نرسید
صفحهٔ ۱ از ۳