خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلا نمیشنوم از دو شب فغان تو راکه مُهر کرده ندانم دگر دهان تو را
۲
چنین که خانهٔ دلها خراب تیر تو شدخدا خراب کند خانهٔ کمان تو را
۳
از آن به کوی تو شبها خموش میباشمکه دردسر نتوان داد پاسبان تو را
۴
نمیگشایی شمشیر از کمر یک دمکه بسته است به قتلم چنین میان تو را
صفحهٔ ۱ از ۲